ديدم ,معروف عرفاني

رساله هاي مشهور و معروف عرفاني

تهيه، تدوين، تنظيم:

دكتر جهاندار مهر افشا

قسمت سوم به بيان خواجه عبدالله انصاري

بخش اول

ملك بهشت آن تو شد گر دمي ز خلق

خود را فداي يك قدم بينوا كني

يك سجده بس قبول در كبريا شوي

گر كبر را بماني و ترك ريا كني

هر نعمتي كه هست بر او شكر كن وليك

شكر آن بود كه عهد خدا را وفا كني

انصاريا چوروز شوي روشن ارشبي

خود را ز عجز بر در سبحان گدا كني

روزي در عالم جواني چنانكه داني نشسته بودم در مدرسه ودر سر هزار وسوسه، مرا عجبي دريافت و به غارت نقد دل شتافت و گفت: اي بطاعت غير كه عيشي داري هنيئي، زهي بزرگ سعادتي و بسيار طاعتي.

چون اين بگفت نفس بر آشفت، او را ديدم شادمان و تا عيوق كشيده بادبان. گفتم دور از نظرها، كه در پيش داري خطرها، خود را به گريه دادم و گريه كردم چون آدم، دل از عبوديت برداشتم، و كرده ناكرده انگاشتم و از خجالت درآب شدم و در بيداري به خواب شدم. خود را ديدم بر اسبي، در تجارب وكسبي، و به تازيانه ي قهري مي تاختم كه گفتندش هري. باره ي او سطبر، بروج او از صبر، كوتوال اوذكاء، خندق او ازبكارء منارش از نور جامعش چون طور:

نظم

جامعي دارد كه چشم اهل معني در صفاش

كعبه ي صورت توان بستن از او هر منظري

قبه الاسلام دار الملك دين تمكين شرع

روضه ي فردوس و فردوس دوم شهر هري

در آمد در اين بلد كه شبيه است به خلد، ديدم كه خلق در عمارت و دو شخص در طلب امارت يكي عقل انكار پيشه. دوم عشق عيار پيشه نگاه كردم تا كرا رسد تخت و كدام را ياري دهد بخت.

عقل گفت: من سبب كمالاتم عشق گفت نه من در بند خيالاتم عقل گفت من مصر جامع معمورم. عشق گفت من پروانه ي ديوانه مخمورم. عقل گفت من بنشانم شعله غنا را عشق گفت من در كشم جرعه ي فنا را.

عقل گفت من بوسم بوستان سلامت را، عشق گفت من يوسفم زندان ملامت را. عقل گفت من سكندر آگاهم، عشق گفت من قلندر درگاهم. عقل گفت من صراف نقره ي خصالم، عشق گفت من محرم حرم وصالم. عقل گفت من تقوي بكار دارم، عشق گفت من به دعوي چكار دارم. عقل گفت من در شهر وجود مهمترم، عشق گفت من از بود و وجود بهترم. عقل گفت مرا علم و بلاغت است، عشق گفت مرا از هر دو عالم فراغت است. عقل گفت من قاضي شريعتم، عشق گفت من متقاضي وديعتم. عقل گفت من دبير مكتب تعليمم عشق گفت من عبير نافه ي تسليمم. عقل گفت من آيينه ي مشورت هر بالغم، عشق گفت من از سود و زيان فارغم. عقل گفت مرا لطايف غرايب ياد است، عشق گفت جز دوست هر چه گوئي باد است. عقل گفت من كمر عبوديت بستم، عشق گفت من بر عقبه ي الوهيت مستم. عقل گفت مرا ظريفانند پرده پوش، عشق گفت مرا حريفانند درد نوش.

ادامه دارد....

 

منبع اصلی مطلب : عرفان و تندرستی
برچسب ها : ديدم ,معروف عرفاني
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

سایت : رساله هاي مشهور و معروف عرفاني